تبليغاتX
چه اسان میشود از یادها رفت
جمعه پانزدهم شهریور 1387 17:33
جهنم اونه كه هر روز از خواب پاشی و ندونی برای چی زنده ای



از درد های کوچک است که آدم می نالد. وقتی ضربه سهمگین باشد لال می شود آدم...

نوشته شده توسط رضا | موضوع: | لینک |
سه شنبه دوازدهم شهریور 1387 21:23

نگاهم کردی
چشمک زدی

(
درست دروسط میدان - ساعت یازده صبح)


نگاهم کردی
چیزی گفتی و گذشتی
(درست در وسط میدان ساعت پنج بعداز ظهر)


آمدی خیره شدی
کاغذی گذاشتی زیر پایم
(چندین بار)


آخر تو نمی دانی
که یک مجسمه فقط نگاه می کند
اما هیچ وقت عاشق نمی شود .


نوشته شده توسط رضا | موضوع: | لینک |
جمعه هشتم شهریور 1387 21:15
میخوام کتاب خوندنو شروع کنم دوباره.....ممنون میشم بهم چند تا کتاب معرفی کنید اینا کتابهایی هستند که دوست دارم

۱.پیامبر و دیوانه...جبران خلیل

۲.بلوغ....اوشو

۳.تعلیمات دون خوان...کارلوس کاستاندا

۴.خاطرات یک مغ...پائلو کوئلیو

۵حکایت دولت و فرزانگی

۶.پله پله ملاقات تا خدا

۷.ارابه خدایان

۸.عالیجناب سرخپوش

۹.تن تن و میلو


نوشته شده توسط رضا | موضوع: | لینک |
چقدر به تناسخ اعتقاد دارید؟پنجشنبه هفتم شهریور 1387 14:38
تناسخ را به چرخه های متوالی زندگی هم معنی می کنند. یعنی اصلی است تحت عنوان اصل «کارما» که بر اساس آن می گوید بشر به سبب این که در زندگی قبلی اش چگونه آدمی بود و چه کارهایی کرده است باعث می شود در حیات بعدی در مرحله پایین تر یا بالاتر قرار بگیرد. البته در این دیدگاه کمتر اتفاق می افتد که در مرحله پایین تر قرار بگیرد؛ و می گوید چرخه های متوالی و این زنده شدن و مرده شدن و انتقال روح به قالب های دیگر آنقدر پیش می آید تا کارمای انسان سوزانده شود و بابت کارهایی که کرده تسویه حساب شود و در نهایت به وصل و « نیروانا» برسد. یعنی هر کاری که انجام بدی..چه نیک چه بد به خودت بر گردانده میشود..و اینکه میگویند بعضی ها خوش شانس هستند و بعضی ها مرتب بد میاورند به خاطر کارهاییست که خودشان انجام داده اند

 


نوشته شده توسط رضا | موضوع: | لینک |
چهارشنبه سی ام مرداد 1387 23:16
خیلی جالبه که غذات فقط کنسرو باشه و ساندویچ و کباب واون وقت به خاطر درد معده بری دکتر واون بگه دیگه نباید غذای بیرونو بخوری و کنسرو و سوسیس کالباس هم حذف............حالا تکلیف من چیه؟فکر کنم باید ازدواج کنم ...کی حاضره؟//

نوشته شده توسط رضا | موضوع: | لینک |
يه پست متفاوتجمعه بیست و پنجم مرداد 1387 16:23
سلام...با تلاشهاي شبانه روزي آهنگهاي مورد علاقه خودمو پيدا كردم...هر كي ميخواد بگه واسش بفرستم...فعلا كه ميرم سر كار و ميام و اينا رو گوش ميكنم

MICHAEL BOLTON.....SAID I LOVE YOU.۱

2.QUEEN.....SHOW MUST GO ON

3.ALPHAVILLE.....AVICTORI OF LOVE

4.R.E.M.....LOOSING MY RELIGION

5.CHRIS REA...LOOKING FOR THE SUMMER

SCORPIONS.....WIND OF CHANGE.6

LEONARD COHEN.....WAITING FOR THE MIRACLE.7

8.MARIAH CAREY.....WITH OUT YOU

البته ايراني هم گوش ميكنم...فرمان فتحعليان....سيد خليل عالي نژاد...شهيار قنبري...فريدون فروغي.و نامجو


نوشته شده توسط رضا | موضوع: | لینک |
جمعه یازدهم مرداد 1387 18:39
زندگی من همه آواز بلبلان در کویر بود و بس

صدای آنها را میشنوی؟

میخوانند نه بر گل و درخت و گیاه و کویر

که بر بی چیزی او

یا شاید آنها هم خواب سراب میبینند.......

کفن مرا قرمز بگیرید

چرا که همیشه فریاد بوده ام و فریاد

خلعت مرا زندگی نامه ام قرار دهید

تا برایم بگریند و نوحه و مرثیه سر دهند

قبر منزل جدید من نخواهد بود

چرا که به تنهایی عادت داشته ام

حشرات و حیوانات قبر برایم تکراری و آشنا خواهند بود

چرا که عمل و وجدانم نقش آنها را بارها در زندگی ام بر دوش کشیده اند

مرا با آب دهان حیوانات غسل دهید

چرا که بر زندگی ام آب دهان انداخته اند

بر روی سرم لحد نگذارید

چرا که بارهاپیشانی ام به تقدیر زندگی شکسته است

بر تنهایی ام نگریید

که بارها تنها بوده ام و بر تنهایی خود در قبر دنیایی ام

(تنگ تر و تاریک تر از قبر واقعی ام)گریسته ام

چشمان مرا مشویید

چرا که اشک چشمانم همیشه آنها را شستشو داده اند

برایم کافور مریزید

چراکه بوی تعفن انگیز نا آدمیان زمانه وجودم را گرفته است

پس از کافور چه میآید؟!

سر قبرم فریاد مزنید

چرا که فریادهای خودم از ریاهای شبانه آدمیان را هنوز در سر دارم

برایم شمع روشن نکنید

چرا که از سایه عابران گذر کرده بر قبرم میترسم

بگذارید برای یک بار چهره واقعی آنها را ببینم نه سایه آنها را 

ونگویید مرد

بلکه بگویید آنقدر مرد تا مرد

 


نوشته شده توسط رضا | موضوع: | لینک |
جمعه چهارم مرداد 1387 22:6
با این همه عمری اگر باقی بود طوری از کنار زندگی می گذرم که نه زانوی آهوی بی جفت بلرزد و نه این دل ناماندگار بی درمان

نوشته شده توسط رضا | موضوع: | لینک |
سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387 19:30

دهقان پير ، با ناله می گفت : ارباب ! آخر درد من يکی دوتا که نيست ، با وجود اين همه بدبختی ، نمي دانم خدا چرا با من لج کرده وچشم تنها دخترم را « چپ » آفريده است ؟! دخترم همه چُز را دو تا می بيند !
ارباب پرخاش کرد که بدبخت ! چهل سال است نان مرا زهر مار مي کنی ! مگر کور بودی ، نديدی که چشم دختر من هم «چپ» است ؟
!
گفت چرا ارباب ديدم ....اما.... چيزی که هست ، دختر شما همه ی اين خوشبختی ها را " دوتا " می بيند ....ولی دختر من ، اين همه بدبختی ها را
....


نوشته شده توسط رضا | موضوع: | لینک |
جمعه چهاردهم تیر 1387 18:17
ما در خواب
همدیگر را دیدیم
ما خواب‌های همدیگر را دیدیم
یکی از ما وجود ندارد
یا تو
یا من

و این بیداری کاملا" مشکوک است
بیا به خواب‌‌هایمان برگردیم
به سرزمین ماه و قصه.


نوشته شده توسط رضا | موضوع: | لینک |
تساویجمعه سی و یکم خرداد 1387 11:54
معلم پای تخته داد می زد
 صورتش از خشم گلگون بود
 و دستانش به زیر پوششی از گردپنهان بود
ولی ‌آخر کلاسی ها
لواشک بین خود تقسیم می کردند
وان یکی در گوشه ای دیگر جوانان را ورق می زد
برای آنکه بی خود های و هو می کرد و با آن شور بی پایان
تساوی های جبری رانشان می داد
خطی خوانا به روی تخته ای کز ظلمتی تاریک
غمگین بود
تساوی را چنین بنوشت
یک با یک برابر هست
 از میان جمع شاگردان یکی برخاست
همیشه یک نفر باید به پا خیزد
به آرامی سخن سر داد
تساوی اشتباهی فاحش و محض است
معلم
مات بر جا ماند
و او پرسید
گر یک فرد انسان واحد یک بود ایا باز
یک با یک برابر بود
 سکوت مدهوشی بود و سئوالی سخت
معلم خشمگین فریاد زد
آری برابر بود
و او با پوزخندی گفت
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آن که زور و زر به دامن داشت بالا بود
وانکه قلبی پک و دستی فاقد زر داشت
پایین بود
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آن که صورت نقره گون
چون قرص مه می داشت
بالا بود
وان سیه چرده که می نالید
پایین بود
اگریک فرد انسان واحد یک بود
این تساوی زیر و رو می شد
حال می پرسم یک اگر با یک برابر بود
نان و مال مفت خواران
از کجا آماده می گردید
یا چه کس دیوار چین ها را بنا می کرد ؟
یک اگر با یک برابر بود
پس که پشتش زیر بار فقر خم می شد ؟
 یا که زیر ضربت شلاق له می گشت ؟
یک اگر با یک برابر بود
پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد ؟
معلم ناله آسا گفت
بچه ها در جزوه های خویش بنویسید
 یک با یک برابر نیست

نوشته شده توسط رضا | موضوع: | لینک |
یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387 23:43
هنوز هم آنچه را كه در گوشم زمزمه مي كردي با گلويي
بغض آلود و چشماني اشك بار با خود نجوا مي كنم ، روزهاي آشناييمان بسان
شب و روز از جلوي چشمانم مي گذرند .
گفتم : مجنون صحرا را چه بنامم ؟ گفتي : پرنده ، با حيرت پرسيدم چرا

پرنده ؟! شتابان گفتي چون مي خواهم دور سرت بگردم فقط آب و دانه ام از
تو ، صادقانه گفتم : در دام محبت اسير مي شوي زيركانه گفتي : اوج آسمان
آبي را نمي خواهم اگر در قعر زمين در دام عشق تو اسير باشم و تو صيادم
.
تو گفتي و من با گوش جان گفته هايت را مي شنيدم و به شنيده هايت جامه ي
عمل مي پوشاندم
ديگر پرنده ي آسمان زندگيم شده بودي ، برايت از تار و پود وجودم آشيانه
ساختم ، دستان سرد و لرزانم سايباني شد براي تو ، تا وجود تو را از
گزند گرما و سوز و سرما در امان بدارد ، سفره اي از عشق برايت گشودم
خواني كه آبش شبنم چشمان منتظرم بود و دانه اش گوهر وجودي ام .
و آن شب هنگام كه از نان عشق سير گشتي و از چشمه ي جوشان محبتم سيراب ،

زمزمه ها در گوشم خواندي ، آواز سر دادي كه به پرهاي شكسته ام پرواز
بياموز ، پرو بالت دادم ، هم پروازت شدم ، گرچه نمي دانستم از كجا شروع
كرده ام و فرجام به كجا خواهد رسيد ؟ !
و زماني كه براي ماندنت ديگر بهانه اي نداشتي براي رفتنت بهانه آوردي

، فرياد كشيدي آسمان دلت خاكستري است و هواي عشقت غبار آلود شده و نفس
كشيدن در آن سخت و طاقت فرساست و خلاصه اينكه قفس دلت براي ماندن تنگ و
دلگير ...
و امروزي كه ته مانده ي ديروز سياه است و همان فردايي كه از آمدنش

هميشه دست و دلم مي لرزيد و هراس ديدنش را داشتم نا خواسته از راه
رسيد و كبوتري از جنس خودت آخرين پيغام تو را به دستم رسانيد (
پــــــــــرواز را بــــه خــــــاطر بسپــــــــار پــــــرنده
رفـــــــتني اســـــــــت
) !
افسوس كه اين حقيقت خيلي دير برايم آشكار شد و صد ها افسوس ديگر از

اينكه چرا با خون دل و اشك ديده پرنده اي مهاجر را زندگي بخشيدم ؟ ،
پرنده اي كه ذات و طبيعتش دستخوش هجرت است و كوچ كردن نماندن و رفيق
روزگار تنگ و تار شدن .
و امروز تنها چيزي كه از اين آمدن و رفتن برايم به جاي مانده ، اينكه

دانستم كيستم من ؟ ( برج تنهايي در اين دنياي وانفسا ! )


نوشته شده توسط رضا | موضوع: | لینک |
چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387 21:12
باغ که عزادار باشه. دیگه تکلیف گلدونای کنار پنجره معلومه
وقتی آسمون گریه می کنه دیگه چه برسه به زمین پیر

که زیر پای ماست
!
وقتی پرنده ها باید تو قفس بخونن. از یه بچه طوطی جز تقلید چه انتظاری میشه داشت ؟

مگه میشه تو زندون آزاد بود ؟
هرچقدرم که بزرگ باشه !


نوشته شده توسط رضا | موضوع: | لینک |
سه شنبه چهاردهم خرداد 1387 19:2
اين مثنوي حديث پريشاني من است

بشنو که سوگنامه ي ويراني من است

امشب نه اينکه شام غريبان گرفته اند

بلکه به يمن آمدنت جان گرفته اند

گفتي غزل بگو غزلم شور و حال مرد

بعد از تو حس شعر فنا شد خيال مرد

گفتم مرو که تيره شود زندگانيم

با رفتنت به خاک سيه مي نشانيم

گفتي زمين مجال رسيدن نمي دهد

بر چشم باد فرصت ديدن نمي دهد

وقتي نقاب ، محور يکرنگ بودن است

معيار محورورزي مان سنگ بودن است

ديگر چه جاي دل خوشي و عشق بازي است

اصلا کدام احمق از اين عشق راضي است

اين عشق نيست فاجعه ي قرن آهن است

من بودني که عاقبتش نيست بودن است

حالا به حرفهاي غريبت رسيده ام

فهميده ام که خوب تو را بد شنيده ام

حق با تو بود از غم غربت شکسته ام

بگذار صادقانه بگويم که خسته ام

بیزارم ازتمام رفيقان نارفيق

اينها چقدر فاصله دارند تا رفيق

من رابه ابتذال نبودن کشانده اند

 روح مرا به مسند پوچي نشانده اند

تا اين برادران رياکار زنده اند

اين گرگ سيرتان جفاکار زنده اند

يعقوب درد مي کشد و کور مي شود

يوسف هميشه وصله ي ناجور مي شود

اينجا نقاب شير به کفتار ميزنند

 منصور را هر آيينه بر دار مي زنند

اينجا کسي براي کسي کس نمي شود

حتي عقاب در خور کرکس نمي شود

جايي که سهم مرگ به جز تازيانه نيست

حق با تو بود ماندن مان عاقلانه نيست

ما مي رويم چون دل مان جايه ديگري ست

ما مي رويم هر که به ما نغمه خير است

ما مي رويم گرچه ز الطاف دوستان

بر جاي جاي پيکرمان زخم خنجر است

دل خوش نمي کنيم به عثمان و مذهبش

در دين ما ملاک مسلمان ابوذر است

ما مي رويم مقصد مان نامشخص است

هرجا رويم بي شک از اين شهر بهتر است

ازسادگي است گر به کسي تکيه کرده ايم

اينجا که گرگ با سگ گله برادر است

ما ميرويم ماندن با درد فاجعه است

در عرف ما نشستن يک مرد فاجعه است

ديري است رفته اند اميران قافله

ما مانده ایم غا فل و پیران غافله

اينجا گرچه باب من پاي لنگ نيست

بايد شتاب کرد مجال درنگ نيست

بر درب آفتاب پي باج مي رويم

ماهم بدون بال به معراج مي رويم...


نوشته شده توسط رضا | موضوع: | لینک |
چهارشنبه هشتم خرداد 1387 20:54
گفتم به دادخواهي اين همه صحراي فاصله سري به دريا بزنم جان تو در تمامي درياها دل مي‌زد و از شكست هر موج نقش تو مي‌بست بر ساحل سُم‌كوب خاطره و معناي فاصله را مي‌شست گفتم بروم به تنهايي خانه دلم كه بوي گريه مي‌آمد از حوالي آن اما، تنهايي من پر بود از ياد باراني تو و من ديگر نبودم آنجا كه به خواب گريه بروم "


نوشته شده توسط رضا | موضوع: | لینک |
شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387 22:15
شباهنگام که تابوتم به دوش آشنایان حمل می گردد
تو هم ای آشنای سنگدل
از خانه بیرون آی و با تنها کلامی کز درون قلب بر می خیزد
بگو ای آشنا ، رفتی ، برو منزل مبارکباد.


نوشته شده توسط رضا | موضوع: | لینک |
چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387 19:47

چقدر شبيه مادرم شده ام

چرا نمي شناسي ام؟!

چرا نمي شناسمت؟ میدانم مرا نمیشنوی و من این را از سیبی که از دست تو افتاد فهمیدم

ديگر به غربت چشمهايت خو كرده ام و به درد هاي باد كرده ي روحم

كه از قاب تنم بيرون زده اند

با توام بي حضور تو

بي مني با حضور من

مي بيني تا كجا به انتحار وفادار ماندم تا دل نازك پروانه نشكند.

همه سهم من از خود دلي بود كه به تو دادم و هر شب بغض گلويت را در تابوت

سياهي كه برايم ساخته بودي گريستم و تو هرگز ندانستي كه

زخمهايت،زخمهاي مكررم بودند

نخ هاي آبي ام تمام شده اند و گل هاي بُقچه ي چهل تيكه ي دلم ناتمام مانده اند.

بايد پيش از بند آمدن باران بميرم.            حسین پناهی


نوشته شده توسط رضا | موضوع: | لینک |
جمعه بیستم اردیبهشت 1387 19:13
اسمان است و من و یک پرواز
ما به دنبال چه ایم از اغاز
ما گریزان و شتابان و پریشان حالیم
زندگی چیست کز او می نالیم
زندگی
داستان مردیست
که به نان اندیشید
صبح تا شام دوید
و به نانش نرسید
زندگی
قصه ی پیرزنیست
که پی کارگران می خوابید
پیر مردش شاید
که مداوا بشود
زندگی
گریه ی دخترکی در سبد است
که مادر می خواست
دست ها مشت به دیوار سبد می کوبید
ناز ان دخترک زیبا را هیچ عابر نخرید
زندگی
شاخه گلی پشت چراغ سرخیست
که به دستان ظریف پسری نه ساله
سوی ما می اید
سبز میگردد و از نو حرکت باید کرد
زندگی
تلخ ترین فاجعه ی عمر من است
چه کسی بود مرا دعوت کرد
زود تر باید رفت
زود تر باید مرد


نوشته شده توسط رضا | موضوع: | لینک |
جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387 16:10
از کجا آمده بودی.
این چنین آرام آرام
از کنار آخرین پنجره که از آن می گذشتم.
خسته خسته راه رفته بودم.
تنهایی ام در امتداد دستهایت بزرگتر خواهد شد.
من اینجا
تا تلاقی تمام خطوط موازی.
تا پر شدن صدای قلبم
به انتظارت خواهم ایستاد

نوشته شده توسط رضا | موضوع: | لینک
پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387 19:42
در سرزمینی که سیاه مایه اش گران بهاتر است از سفید مایه اش
در سرزمینی که پهلوانانش فرزندان خود را بر زمین می کوبند
...
در سرزمینی که خرافات از دیوارها و گفتار مردمانش بالا می رود

در سرزمینی که گوسفندانش بر لب تیغ خودخواهی جان خود را استفراغ می کنند
...
در سرزمینی که مردمانش سفیدی را دوست دارند اما سیاهی را عادت کرده اند

در سرزمینی که عده ایی ماهی فروشند و عده ایی قلاب فروش

عده ایی چوب فروشند و عده ایی تبر فروش

عده ایی تاریک فروشند و عده ایی تاریخ فروش

عده ایی جوانه فروشند و عده ایی داس فروش

فقر هموطن را از یاد می برد ... دوست را نیز

فقر برادر را از یاد می برد ... پدر و مادر را نیز

آنگاه

عده ایی عاشقانه فروش می شوند و عده ایی عشق فروش

عده ایی خود فروش می شوند و عده ایی آدم فروش

عده ایی زهر فروش می شوند و عده ایی دشنه فروش

عده ایی کفن فروش می شوند و عده ایی گور فروش

و این سرزمین در آغاز قرن فضا

شیرخوارگان خود را رهسپار چوبه ی دار میکند
...
سرزمینی غریب و آشنا تر از هر آشنائی ...


نوشته شده توسط رضا | موضوع: | لینک |
جمعه دوم فروردین 1387 23:35
آرزويم اين است نتراود اشك در چشم تو هرگز مگر از شوق زياد...

نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز....

و به اندازه ي هر روز تو عاشق باشي....

عاشق آنكه تو را مي خواهد...

و به لبخند تو از خويش رها مي گردد...

 و ترا دوست بدارد به همان اندازه كه دلت مي خواهد!


نوشته شده توسط رضا | موضوع: | لینک |
یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386 21:17
در زمانه ای امیدوارانه بر فردا قدم می گذارم که

امروز را با شکست پشت سر گذاشته ام و دیروز را نیز !

حال ای بخت بد من

بگو کی سایه ی سیاهت را

از سر شاخه ی خمیده ی زندگی من می بری


نوشته شده توسط رضا | موضوع: | لینک |
پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386 12:14
میدونی فقط چندتا کار دیگه مونده تا انجامشون بدم !
اول اینکه ، تمام دسته گلای نرگس پسر بچه سر چهار راه و بخرم ...
بعدش یه سر به خاطرات گذشته بزنم ،
اونوخ با اینه خدافظی کنم و،
بیام پیشت !
بعد از اینکه گلارو بهت دادم،
لبمو بذارم رو لبت و بمیرم !
فقط همین ...

نوشته شده توسط رضا | موضوع: | لینک |
چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386 22:13
هیچوقت نمی خوام فکر کنم ، بی وفایی
آخه اگه فکر کنم ، بی وفایی
اون موقع باید فکر کنم شیادم بودی ، پس بد بودی
بعد اون موقع باید نفرینت کنم
اما من نمی خوام ، نمی خوام نفرینت کنم
من می خوام دعات کنم
واسه همین همیشه میگم خوب و خوبی
همیشه دوستت دارم
همیشه میگم من بهترین رو انتخاب کردم
ولی لیاقتش رو نداشتم

پس از حالا تا همیشه دوستت دارم
و از حالا تا همیشه دعات میکنم

نازنین دیوونگی ام عالمی داره ...


نوشته شده توسط رضا | موضوع: | لینک |
سه شنبه چهاردهم اسفند 1386 20:30
 

این هم تابلوی " یادت همچنان باقیست " اثر  ارد (اورود) بزرگ به نظر شما چه نکاتی در این اثر هست که این قدر آدما رو شیفته خودش کرده ؟

با اینکه کمرش شکست ولی یادت همچنان باقیست   


نوشته شده توسط رضا | موضوع: | لینک |
شنبه یازدهم اسفند 1386 1:31

می دانم دیر کرده ام...

 

 مي دانم خيابان ها تمام شده اند

 

 وپاهاي من هنوز نرسيده اند...

 

مي دانم بنفشه هاي پارسال ديگر بر نمي گردند

 

 وعقربه ها حتي يك ثانيه هم منتظر نمي مانند

 

پاره هاي روحم روي دفترم است

 

 هر چه دستم را دراز مي كنم

 

نمي توانم ستاره اي بچينم

 

هر چه جستجو مي كنم

 

 نمي توانم تو را لمس كنم

 

ميتواني از گل سرخي كه در ترانه هايم شكفته است پرسيد

 

 مي توان از همه رهگذراني كه در پياده روي هاي دلتنگي زير باران مانده اند پرسيد

 

 يا نه...

 

 از اولين پرنده اي كه فردا بيدار مي شود پرسيد

 

كه چقدر دلتنگ توام

 

 وامشب...

 

 بيشتر از هر شب ديگر


نوشته شده توسط رضا | موضوع: | لینک |
دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386 21:55

من همیشه گفتم این انقلاب باید به وقوع میپیوست. باید به وقوع میپیوست تا حکومت پهلوی سقوط کند. حکومتی که ایران با عظمت و با شکوه در دوران قاجار را به یک مشت ویرانه تبدیل کرد.

ویرانه ای که قویترین اقتصاد اسیا و یکی از قویترین اقتصادهای جهان را داشت. ویرانه ای که ارتش چهارم جهان را در اختیار داشت. ویرانه ای که امار بیکاری در ان اصلا وجود نداشت و حدود ۵/۱ میلیون خارجی در ایران کار میکردند. ویرانه ای که مردمانش بدون ویزا به همه ی دنیا میرفتند و تمام دنیا جلوی مردمان ان ویرانه تعظیم میکردند در حالی که امروز ایرانی هسته ای را به هیچ کجا راه نمیدهند اگر هم بدهند با توهین امیز ترین رفتار.

باید انقلاب میشد. چون زمان شاه فُساد اخلاق وجود داشت.

زمان شاه اسلام ناب محمدی نبود.

باید انقلاب میشد. تا ملت ما همه ی این چیزها را داشته باشند.

باید انقلاب میشد تا ملت بفهمند سرما در زمستان یعنی چه.

میباست میفهمیدند گران شدن چندین برابری سیب زمینی یعنی چه. میفهمیدند کمبود بنزین یعنی چه. میفهمیدند که در قرن ۲۱ و در سال ۲۰۰۸ دنیا با کمک دانشمندان ایرانی به فکر زندگی در فضا است و ایران اسلامی به فکر تامین اب شرب بهداشتی یا تامین گاز است. باید انقلاب میشد تا معنای تورم را بفهمند. بفهمند که یک کشور ۷۰۰۰ ساله با اینهمه منابع و ثروتهای خدادادی میتواند از گاز و بنزین گرفته تا پودر لباس شویی کمبود داشته باشد.

باید انقلاب میشد تا ملت بفهمند ازادی یعنی چه. بفهمند جوانی را چگونه میتوان با قانون اسلامی به جرم بالا بردن پیراهن خونی دوستش به ۱۵ سال حبس زیر شکنجه محکوم کنند. باید انقلاب میشد تا ایران نیز گورستان دسته جمعی برای ازادی خواهان داشته باشد. باید انقلاب میشد تا ملت ایران همچون سال ۶۷ از کشتار صدها هزار هموطن بگرید. باید انقلاب میشد تا خلیج فارس به خلیج دوستی تغییر نام دهد. باید انقلاب میشد تا دریای مازندران را از ما بیگرند. باید انقلاب میشد تا بفهمیم ایران بدون جزایر سه گانه چه شکلی دارد. باید میفهمیدیم شط العرب مال ایران نیست.

باید میفهمیدیم. ولی هنوز هم نفهمیدیم. و به خاطر همین نفهمی دنیا در عجب است.

 باید میفهمیدیم که اخوند و حکومت اخوند یعنی چه.


نوشته شده توسط رضا | موضوع: | لینک |
دوشنبه هشتم بهمن 1386 14:41
سلام ای غروب غریبانه دل
سلام ای طلوع سحرگاه رفتن
سلام ای غم لحظه های جدایی
خداحافظ ای شعر شبهای روشن

خداحافظ ای شعر شبهای روشن
خداحافظ ای قصه عاشقانه
خداحافظ ای آبی روشن عشق
خداحافظ ای عطر شعر شبانه

خداحافظ ای همنشین همیشه
خداحافظ ای داغ بر دل نشسته
تو تنها نمی مانی ای مانده بی من
تو را می سپارم به دلهای خسته

تو را می سپارم به مینای مهتاب
تو را می سپارم به دامان دریا
اگر شب نشینم اگر شب شکسته
تو را می سپارم به رویای فردا

به شب می سپارم تو را تا نسوزد
به دل می سپارم تو را تا نمیرد
اگر چشمه واژه از غم نخشکد
اگر روزگار این صدا را نگیرد

خداحافظ ای برگ و بار دل من
خداحافظ ای سایه سار همیشه
اگر سبز رفتی اگر زرد ماندم
خداحافظ ای نوبهار همیشه

نوشته شده توسط رضا | موضوع: | لینک |
یکشنبه سی ام دی 1386 23:15

هی فلانی می دانی؟
می گویند رسم زندگی چنین است...
می آیند... می مانند... عادت می دهند...و
می روند...
و تو در خود می مانی
وتو تنها می مانی
راستی نگفتی؟
رسم تو نیز چنین است؟
مثل همه فلانی ها؟...

۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸

اگر چیزی را دوست داشتی،رهایش کن.اگربازگشت،همیشه از آن توست واگرنه، هرگز ازآن تونبوده است.

شکسپیر

 ۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸

 حسین(ع) بیشتر از آب تشنه لبیک بود.

 افسوس که به جای افکارش ، زخم های تنش را نشانمان دادند

و بزرگترین دردش را بی آبی نامیدند. (دکتر علی شریعتی ) 

 

 ۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸

 

ماهی شده بود باورش

تور اگه بندازن سرش میشه عروس ماهیا

شاه ماهی میشه همسرش

ماهیه باورش نبود تور اگه بندازن سرش

نگاه گرم ماهیگیر میشه نگاه آخرش 

۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸ ۸

 

 

رابرت داوینسنز، قهرمان مشهور ورزش گلف آرژانتین زمانی که در یک مسابقه موفق شد مبلغ زیادی پول برنده شود، در پایان مراسم زنی به سوی او دوید و با تضرّع و التماس از او خواست پولی به او بدهد تا بتواند کودکش را از مرگ نجات دهد، زن گفت که او هیچ هزینه­ای برای درمان پسرش ندارد و اگر رابرت به او کمک نکند کودکش می­میرد. قهرمان گلف درنگ نکرد و بلافاصله تمام پولی را که برنده شده بود به زن بخشید.
هفته بعد یکی از مقامات رسمی انجمن گلف به او گفت که ای رابرت ساده ­لوح خبرهای جالبی برایت دارم، آن زنی که از تو پول خواست اصلاً بچه مریض ندارد حتی ازدواج هم نکرده است او تو را فریب داده دوست من.
رابرت با خوشحالی جواب داد: خدا را شکر پس هیچ بچه ­ای در حال جان دادن نبوده است. این که خیلی عالی است!

 ۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸

 

  

کسی که چرایی در زندگی دارد ٬ با هر چگونه ای خواهد ساخت .

                                                                                              نیچه


نوشته شده توسط رضا | موضوع: | لینک |
شنبه بیست و نهم دی 1386 21:39

روزي مردي خواب شگفت انگيزي ديد. در خواب ديد كه در پيش فرشتگان آسماني است و به كارهاي آنها نگاه مي كند. همه سخت مشغول كار بودند.قسمتي از آنها تند تند نامه ها و بسته هايي را كه از زمين مي رسيدند باز مي كردند و داخل جعبه مي گذاشتند مرد از فرشته ها پرسيد: مشغول چه كاري هستيد؟فرشته در حاليكه مشغول كار بود گفت:اينجا بخش دريافت دعاها و تقاضاهاي مردم از خداوند است. ما آنها را در اين قسمت تحويل مي گيريم.

در جايي ديگر،تعداد ديگري از فرشتگان را ديد كه سخت مشغول كارند.كاغذهايي راداخل پاكت ها مي گذارند و به زمين        

مي فرستند.مرد پرسيد:كار شما چيست؟يكي از فرشتگان با عجله گفت:اينجا بخش ارسال است.ماجواب دعاها و خواسته ها را از طرف خداوند براي بندگان مي فرستيم.

كمي جلو تر مرد فرشته اي را ديد كه بيكار نشسته.مرد با تعجب پرسيد:كار شما چيست؟ فرشته جواب داد:اينجا بخش رسيد هاست.مردمي كه دعاهايشان مستجاب شده بايد رسيدي بفرستند اما فقط عده كمي اينكار را انجام مي دهند.

مرد پرسيد:مردم چگونه مي توانند رسيد بدهند؟

فرشته پاسخ داد:بسيار ساده فقط بايد بگويند، خدايا شكرت.


نوشته شده توسط رضا | موضوع: | لینک |

درباره

بگذاریدو بگذرید

ببینیدو دل مبندید

چشم بیاندازیدو دل مبازید

........که دیر یازود باید گذاشت و گذشت




فهرست اصلی

آرشیو مطالب

پیوندها

پیوندهای روزانه

طراح قالب


آمار وبلاگ

کاربران آنلاین :
بازديدها :


Powered By
BLOGFA.COM